html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> کوپه شماره ۴

Sunday, February 11, 2007

صبوری


صبوری می کنم تا کوه سنگی اشک غم ریزد
صبوری می کنم تا ناله ها از سنگ برخیزد
صبوری می کنم تا صبرم از صبرم زند
فریادصبوری می کنم تا ظلم آشوبد از این بیداد
* * *
صبوری می کنم با تو
صبوری می کنم تا تو
* * *
صبوری می کنم تا آخر ِ تقدیری ام تا مرگ
صبوری می کنم تا آخرین فریاد زرد برگ
صبوری می کنم تا جرعه پایانی بودن
صبوری می کنم تا مرز بی برگشت فرسودن
* * *
صبوری می کنم با تو
صبوری می کنم تا تو
* * *
اگر تن پوشم از درد و اگر آوازم از آه است
اگر روز و شبم قاب شکستن های بیگاه است
اگر هر پاره ام پایان،اگر بی تار و بی پودم
اگر تصویری از هیچم به پای هیچ فرسودم
* * *
صبوری می کنم با تو
صبوری می کنم تا تو
* * *
نه از سنگم ، نه از کوهم، نه یعقوبم نه ایوبم
نه ابراهیم ِ در آتش، نه عیسایم نه مصلوبم
منم خاکی ترین انسان که مجروح دل خویشم
به جز صبری جنون آسا نمی دانم ...نیندیشم

Thursday, October 12, 2006

my last post



this is my last post for this weblog.thank you from allthink that reading this weblog.
bye forever!!

Tuesday, September 26, 2006

ترانه هایی برای کودکی گمشده ام

در پس سرودن تلخ ترین ترانه ها ناگهان با پیشنهاد سرودن برای بچه ها روبرو شدم!به واسطه یکی از دوستانم که از راز حالا عمومی شده ترانه گفتنم آگاه است ماموریت پیدا کرده ام که برای یک مجموعه برنامه ویژه خردسالان که قرار است از سیمای محلی پخش شود ترانه بگویم.
برای من که زیاد در کودکی ،بچگی نکردم و خیلی زود پرتاب شدم به دنیای آدم بزرگ ها تجربه شاقی است.این روزها دارم کودکی ام را به خودم یادآور می شوم! کودکی گمشده من!کودکی معصومانه ای که به گمانم در حقش ستم روا داشته ام.فرصت سرودن برای بچه ها در واقع این روزها فرصتی برای بازیافتن کودک درونم و توجه به این موجود مظلوم شده است.موجودی که گاهی اوقات احساس می کنم گوشه اتاق زانو در بغل گرفته و با دلخوری مرا می نگرد
نام برنامه ای که قرار است برایش ترانه بگویم آفتاب گردان است وامروز این ترانه را به عنوان تیتراژ اول آن و اولین تجربه سرودن برای بچه های 3-4 ساله نوشتم.
خورشید تن طلایی،پیرهن صبح و پوشید
زمین و آفتابی کرد به روی دنیا خندید
با دست مهربونش ، پنجره ها رو واکرد
:با شادی و ترانه، بچه ها رو صدا کرد
«آهای آهای گلهای قشنگ آفتاب گردون»
بیان بیان تماشا، من اومدم خونه تون
از را ه دوری میام از ماه و از ستاره
برای دیدن تو...بچه آتیش پاره!!
* * *
خورشید خانوم می شینه رو موج رنگین کمون
بیاد که مهمونیه تو باغ آفتاب گردون

نامه لیلی نیکونظر به ایرج جنتی عطایی:استاد !ما از تو می گذریم

نامه لیلی نیکونظر...

Friday, September 08, 2006

جلسه خانه ترانه در توتم

این پست رو به دو دلیل می نویسم:
1- اصلاح پست پیشینم در مورد خانه ترانه و ذکر این نکته که راه اندازی این خانه یه همت دوستانم در انجمن ادبی توتم ممکن شده است.
2- قرار بود دیروز اولین جلسه خانه ترانه برگزار شود که متاسفانه نتونستم در اون شرکت کنم.به محض دریافت خبر این جلسه باخبرتان می کنم.

Wednesday, August 23, 2006

خودکشی


نه شبی خواهد ماند
و نه ستاره ای در آن
و این گونه جهان را با بار تحمل ناپذیرش ترک خواهم کرد
اهرام و مدال ها با همه شکوهشان
سرزمین ها و چهره ها و همه گذشته
با خاطره هایشان محو می شوند
همه تاریخ را به غبار بدل می کنم
و حتی از غبار نیز جز غباری باقی نمی ماند
ایستاده ام به تماشای آخرین غروب
و به آواز آخرین پرنده گوش سپرده ام
می روم
و چیزی برای کسی بر جای نخواهم گذاشت

خورخه لوییس بورخس / ترجمه آزاد از متن لاتین

خانه ترانه در قزوين

بالاخره به همت و پيگيري دوستان خوبم در انجمن ادبي ققنوس ، قراره هفته آينده اولين جلسه خانه ترانه با حضور ترانه سرايان قزويني در خانه تشكل هاي غير دولتي برگزار بشه.به هر حال اميدوارم اين اتفاق دوست داشتني عاقبت رخ بده و دوستان ترانه سرا صاحب كاشانه اي مشترك بشن.
از همه علاقمنداني كه دستي در سرودن ترانه هم دارند دعوت مي شه با فرستادن مشخصات خودشون بهtaranehayeman@yahoo.com آمادگي شون رو براي شركت در اين جلسه اعلام كنند.

Friday, August 11, 2006

زبان مشترک

گریه ی تو ابروبه گریه انداخت
گریه ی توهزار تا رودخونه ساخت
توگریه کردی و همین ترانه
با گریه ی تو قافیه هاش وباخت
وقتی توگریه می کنی انگاری
تموم دنیا پر هق هق می شه
گریه نکن ای توبه کرده از عشق
با گریه ی تو سنگ هم عاشق می شه
لعنت به هر چی تورو به گریه انداخت
به هر چی که چشمات و بارونی کرد
به هر چی که پرنده چشمات و
از آسمون گرفت و زندونی کرد
وقتی تو گریه می کنی...گل نور
تو کوچه های شب بغل بغل نیست
شب از غم گریه ی تو می میره
با گریه ی تو...شب،شب غزل نیست
هم گریه قدیمی آشنا
گریه نکن همینه رسم دنیا
رسمش همینه که حالا گریه مون
زبون مشترک شده بین ما
گریه توغمگین ترین ترانه س
برای عابرای کوچه غم
ابرای خسته گریه شون می گیره
سر می ذارن وقتی رو شونه هم
اگه می خوای بغض هزار سالت و
برای این کویر خسته بشکن
اما بدون دل شنی ش می گیره
تن کویر ...یعنی دل خود من
نه تو کتابا خوندم و نه تو شعر
اما تویک شب ماه نو در میاد
موسیقی خنده هامون می پیچه
تا میدون شهری که می شه آزاد

Tuesday, August 08, 2006

حافظ ،گزارش مي دهد!!

سنت تفال ، سنتي هم پا با تاريخ ادبيات ايرانيان است.چه پيش ا زآن كه حافظ غزليات الهام بخش و پيشگويانه اش را بسرايد و به لسان الغيب شهره شود ،ايرانيان به شاهنامه حكيم توس تفال مي زدند و صرفه و صلاح كار خويش را از روايت بزرگ فردوسي مي جستند.رسم تفال البته تنها در ميان ايرانيان رايج نيست.چرا كه مسيحيان قرن هاست بر انجيل تفال مي زنند .تفال بر اشعار گوته هم در ميان برخي ملل به وي‍ژه آلماني ها رواج دارد.
در برخي موارد اعتقاد يا عدم اعتقاد به فرايند تفال مي تواند در نتيجه حاصله و دريافت پيام مرتبط با نيت موثر باشد.به هر حال گاهي درخور بودن فال با حال و روز نيت كننده شگفت آور است به گونه اي كه گويا حاصل تفال نمايان شدن گزارشي از حال و روز نيت كننده است.در اين ميان بايد از حافظ به عنوان بهترين گزارشگر آن چه كه بر نيت كننده نام مي گذرد نام برد.
امروز آن هنگام كه در گشودن برخي گره هاي كور زندگي ام درمانده شده بودم به حافظ پناه بردم و ايمان يافتم كه حافظ گزارشگر احوال مخاطبانش است:
گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر
به جز از خدمت رندان نكنم كار دگر
خرم آن روز كه با ديده گريان بروم
تا زنم آب در ميكده، يك بار دگر
معرفت نيست در اين قوم...خدا را سببي
تا برم گوهر خود را به خريدار دگر
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت
حاش لله كه روم من زپي يار دگر
گر مساعد شودم دايره چرخ كبود
هم بدست آورمش باز به پرگار دگر
عافيت مي طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طره طرار دگر!
راز سربسته ما بين كه به دستان گفتند
هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت
كندم قصد دل ريش به آزار دگر
بازگويم نه در اين واقعه ،حافظ تنهاست
غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر
‍‍

Saturday, July 29, 2006

گناه

هیچکی اندازه این پنجره ها ،غربت چشمام و باور نداره
عکس من تو قاب شیشه ایش می گه شعر غم که بیت آخر نداره
هیچکی اندازه این کوچه تنگ واسه دلتنگی من آغوش نشد
هیچکی آواره تر از این دل من رونده از شهر و خونه به دوش نشد
هیچکی پیدا نشدش تا بگیره از تنم تنهایی و حسرت و درد
سرنوشت نقش شب و سیاهی رو روی دیوار تنم نقاشی کرد
هیچکی اندازه این چاردیواری شعرای کهنه مو از بر نداره
سقف تاریک و ترک خورده اون تن شکسته هامو یادم میاره
هیچکی پیدا نشدش حتی خدا هیچکی حتی تو کتاب قصه ها
کی میگه یک نفر از راه می رسه روی جاده جای پایی نیست به جا
***
من ساده فکر می کردم تو یه روز غربت چشمامو باور می کنی
جای این چاردیواری یا جای این کوچه تنگ شعر تنهایی مو ازبر می کنی
کاش می دونستم تو هم یه آجری توی دیواری که سد راهمه
با تو بودن ،بودن دیوونه وار اولین و آخرین گناهمه

Thursday, February 09, 2006

فقر

از رنجی خسته ام که از آن ِ من نیست
بر خاکی نشسته ام که از آن ی من نیست
با نامی زیسته ام که از آن ِ من نیست
از دردی گریسته ام که از آن ِ من نیست
از لذتی جان گرفته ام که از آن ِ من نیست
به مرگی جان می سپارم که از آن ِ من نیست!!
احمد شاملو/باغ آینه/1338

مشق شب

گذشته ها گذشته...کاش می آموختم این درس را...کاش آموزگار کودکی هایم جریمه ام می کرد تا همین تکلمه را هزار بار و در هزاردفتر کاهی مشق بنویسم:
گذشته ها گذشته... گذشته ها گذشته... گذشته ها گذشته... گذشته ها گذشته... گذشته ها گذشته... گذشته ها گذشته... گذشته ها گذشته... گذشته ها گذشته... گذشته ها گذشته... گذشته ها گذشته... گذشته ها گذشته...گذشته ها گذشته... گذشته ها گذشته... و ...

برای خواندن ترانه های جدید من ...!؟

قابل توجه دوستان و همسفرانی که ترانه های من را پیگیری می کنند.
با فرستادن پیامی به taranehayeman@yahoo.com و درج نشانی پست اینترنتی تان ،تازه ترین ترانه های من را دریافت خواهید کرد.
پیروز باشید.

Wednesday, January 11, 2006

ترانه امروز


شمس الدین محمد حافظ شیرازی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل زتنهایی به جان آمد خدا را هم دمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا!جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم : « این احوال بین»...خندید و گفت:
« صعب روزی ... بوالعجب کاری...پریشان عالمی!»
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چو گل
شاه ترکان فارغ است از حال ما ، کو رستمی؟
در طریق عشق بازی ،امن و آسایش خطاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرحمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی ، راه نیست
رهروی باید جهان سوزی، نه خامی... بی غمی!
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت...وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش ، بوی جوی مولیان آید همی
گریه ی حافظ چه سنجد پیش استعنای عشق
کاندرین دریا نماید هفت دریا، شبنمی!

مسافران بدون بلیط کوپه شماره 4


متأسفانه به تازگی از سوی یک دوست مطلع شدم که برخی از گروه های موسیقی بدون اجازه اقدام به استفاده از ترانه های منتشر شده ام در «کوپه شماره 4» و وبلاگ « ترانه های من» کرده اند و تاسف بارتر آن که برخی از این گروه ها موفق به اخذ مجوز از سوی وزارت ارشاد نیز شده اند.
به همین دلیل از این پس علی رغم خواسته قلبی ام از انتشار ترانه های تازه ام در این وبلاگ خودداری خواهم کرد.
بر این اساس احتمالا ً این وبلاگ کمتر از گذشته به روز خواهد شد.